part:3
چویا : چرا پاک نمیشه
؟ : عزیزم خوبی
چویا : ( جیغ )
چویا : اوکاسان
چوکی : عزیزم خوبی ؟
چویا : همه امروز دست به یکی کردن منو بترسونن
چوکی : چی ؟
چویا : صبح که شویو مثل جنا تو آشپز خونه پیداش شد و تو بیمارستان پل درو باز کرد و نصف جونم کرد بعدش میخواستم بیام به پسر دوم خاندان اوسامو بر خوردم اونم مثل جنا پشت سرم بود الانم تو اوکاسان
چوکی : ببخشید عزیزم میخوام بریم خونه
چویا : باشه
با اوکاسان رفتیم یهو دست یکی رو رو سرم حس کردم بهش نگاه کردم اوکاسان بود
چوکی : چویا اگه اتفاقی افتاد به من بگو من میدونم وقتی از دازای جدا شدی گوشتو با سنجاق سوراخ کردی و وقتی بابات به من خیانت کرد دوتا دیگه سوراخ کردی و وقتی بابات مرد گوشتو دوباره سوراخ کردی ( ادمین بانگو رو با انیمه هوریمیا قاطی کرد 😎)
بدون حرف رفتم بغلش
چویا : اوکاسان تو دیگه ولم نکن
چوکی : باشه
اونم منو بغل کرد ازش جدا شدم باهم رفتیم سمت ماشین
پل : چویا کی بهت گفت این لباسو بپوشی و اصلا چطوری راضیت کرد
یه نگاه به شویو انداختم روشو برگردوند
پل : شویو خیلی بدی چطوری راضیش کردی 😭 ( چویا اصلا دوست نداره لباس زنونه مجلسی بپوشه 🗿 )
شویو : به تو چه
چوکی : خوب بگو چطوری شویو
شویو : گفتم برات شکلات میگیرم
چوکی و پل : چویا
چویا : چیه خوب شکلات دوست دارم 🍅( چوگوجه 🤣 )
شویو : ... اگه دروغ گفته باشم چی
چویا : جا ساز دارم برادر من 😎
چوکی و پل : 😐
شویو : ریدم که 🤦
رسیدیم خونه یه راست رفتم تو اتاق رو تخت ولو شدم فردا هم شنبه هست آخر هفته ( تو خارج شنبه و یکشنبه پنجشنبه جمعه ما ئه ) رفنم لباس عوض کنم به لباس سفید بلند پوشیدم گردنم و یکی از شونه هام معلوم بود با یه شلوارک مشکی رفتم رو تخت میو ( گربه اش ) اومد رو تخت کنارم خوابید سرشو ناز کردم من هم خوابیدم
فردا صبح
از خواب بیدار شدم رفتم میو بیدار شده بود ظرف غذاشو آورد کنار پای تخت بلند شدم بغلش کردم ظرف غذاشو برداشتم و رفتم پایین از پله ها که خاندان اوسامو داشتن با اوکاسان حرف میزدم یجا خشکم زد رفتم عقب که به یکی خوردم جیغ زدم
شویو : چویا خوبی ؟
نشستم رو زمین
چویا : اگه تورو از هستی پاک نکردم
چوکی : چویا خوبی ؟
چویا : آره اوکاسان بعد اوکاسان اشکال ندارد من شویو رو بکشم
چوکی : نه... وایسا ... چیییییییییی
شویو : اوکاسان آروم
پل : دوباره ترسوندیش
یه مشت زدم تو شکم پل
پل : آی درد گرفت
چویا : شما دوتا باهم دست به یکی کردین
پل و شویو : شاید
میو رو دوباره بغل کردم و بلند شدم رفتم سمت آشپز خونه در کامینت بالا باز کردم غذا رو برداشتم ریختم برای میو که بخوره و رفتم تو اتاقم بخوام
از زبان دازای
وقتی دیدمش سرخ شدم گردنشو و شونش بیرون بود
موری : خوب چوکی ساما قرار داد خوب هست
چوکی : بله موری سان
موری : خوب انگاری دخترتون یکم زورش بیشتر هم سن و سالشه
چوکی : ها خوب چویا قویه ولی میترسه که به کسی آسیب بزنه
موری : ولی الان برادرشون رو یجورایی برم اون دنیا
پل : من هنوز زندم
نگاه کردم رو زمین خوابیده بود دستش رو شکمش بود
شویو : خوب اون دنیا چطور بود
پل : نمیخوام هیچی بگم
شویو : چرا
پل : میخواست مخمو بزنن
چوکی : 🤦
شویو : 🗿 ( بچه منحرفه )
موری : 😐
کویو : ؟
دارای : 🗿🗿🗿 ( از شویو هم بدتره )
آلیس : مخ زدن یعنی چی ؟
هممون به آلیس نگاه کردیم
آلیس : یعنی میخوای بگی میخواستن تورو راضی کنن باهاشون ... ( گذارش میکنن ) کنی
همه : وات
موری : آلیس تو اینا و از کجا میدونی
آلیس : ... ( بچه لو رفت )
که یه صدا جیغ اومد و به خدمتکار اومد پایین
چوکی : هانا چان چی شده ؟
هانا : چو...یا ...
شویو و پل رفتن بالا بعدش پل از پله ها پرید( آفرین بروسلی 🤧 ) پایین و رفت بیرون خونه شویو هم اومد پایین بغلش چویا بود
چوکی : چی شده
شویو : رو تخت افتاده بود ملافه هم خونی بود دهنش هم پر خون
چوکی : من میام بیمارستان
پل اومد داخل
پل : شویو چویا رو ببر تو ماشین
چوکی : بزارین من بیام
پل : اوکاسان دفعه قبلی کلی گریه کردی ما میریم زود میام شویو بدو بریم
رفت بیرون
کویو : چوکی ساما اتفاقی افتاده ( نگران )
چوکی : ... چویا ... از ... بچگی ... مشکل قلبی داشت ( نقطه چین مکث )
چی چویا مشکل قلبی داشت امکان نداره
ادامه دارد ....
خیلی بد شد 😔
؟ : عزیزم خوبی
چویا : ( جیغ )
چویا : اوکاسان
چوکی : عزیزم خوبی ؟
چویا : همه امروز دست به یکی کردن منو بترسونن
چوکی : چی ؟
چویا : صبح که شویو مثل جنا تو آشپز خونه پیداش شد و تو بیمارستان پل درو باز کرد و نصف جونم کرد بعدش میخواستم بیام به پسر دوم خاندان اوسامو بر خوردم اونم مثل جنا پشت سرم بود الانم تو اوکاسان
چوکی : ببخشید عزیزم میخوام بریم خونه
چویا : باشه
با اوکاسان رفتیم یهو دست یکی رو رو سرم حس کردم بهش نگاه کردم اوکاسان بود
چوکی : چویا اگه اتفاقی افتاد به من بگو من میدونم وقتی از دازای جدا شدی گوشتو با سنجاق سوراخ کردی و وقتی بابات به من خیانت کرد دوتا دیگه سوراخ کردی و وقتی بابات مرد گوشتو دوباره سوراخ کردی ( ادمین بانگو رو با انیمه هوریمیا قاطی کرد 😎)
بدون حرف رفتم بغلش
چویا : اوکاسان تو دیگه ولم نکن
چوکی : باشه
اونم منو بغل کرد ازش جدا شدم باهم رفتیم سمت ماشین
پل : چویا کی بهت گفت این لباسو بپوشی و اصلا چطوری راضیت کرد
یه نگاه به شویو انداختم روشو برگردوند
پل : شویو خیلی بدی چطوری راضیش کردی 😭 ( چویا اصلا دوست نداره لباس زنونه مجلسی بپوشه 🗿 )
شویو : به تو چه
چوکی : خوب بگو چطوری شویو
شویو : گفتم برات شکلات میگیرم
چوکی و پل : چویا
چویا : چیه خوب شکلات دوست دارم 🍅( چوگوجه 🤣 )
شویو : ... اگه دروغ گفته باشم چی
چویا : جا ساز دارم برادر من 😎
چوکی و پل : 😐
شویو : ریدم که 🤦
رسیدیم خونه یه راست رفتم تو اتاق رو تخت ولو شدم فردا هم شنبه هست آخر هفته ( تو خارج شنبه و یکشنبه پنجشنبه جمعه ما ئه ) رفنم لباس عوض کنم به لباس سفید بلند پوشیدم گردنم و یکی از شونه هام معلوم بود با یه شلوارک مشکی رفتم رو تخت میو ( گربه اش ) اومد رو تخت کنارم خوابید سرشو ناز کردم من هم خوابیدم
فردا صبح
از خواب بیدار شدم رفتم میو بیدار شده بود ظرف غذاشو آورد کنار پای تخت بلند شدم بغلش کردم ظرف غذاشو برداشتم و رفتم پایین از پله ها که خاندان اوسامو داشتن با اوکاسان حرف میزدم یجا خشکم زد رفتم عقب که به یکی خوردم جیغ زدم
شویو : چویا خوبی ؟
نشستم رو زمین
چویا : اگه تورو از هستی پاک نکردم
چوکی : چویا خوبی ؟
چویا : آره اوکاسان بعد اوکاسان اشکال ندارد من شویو رو بکشم
چوکی : نه... وایسا ... چیییییییییی
شویو : اوکاسان آروم
پل : دوباره ترسوندیش
یه مشت زدم تو شکم پل
پل : آی درد گرفت
چویا : شما دوتا باهم دست به یکی کردین
پل و شویو : شاید
میو رو دوباره بغل کردم و بلند شدم رفتم سمت آشپز خونه در کامینت بالا باز کردم غذا رو برداشتم ریختم برای میو که بخوره و رفتم تو اتاقم بخوام
از زبان دازای
وقتی دیدمش سرخ شدم گردنشو و شونش بیرون بود
موری : خوب چوکی ساما قرار داد خوب هست
چوکی : بله موری سان
موری : خوب انگاری دخترتون یکم زورش بیشتر هم سن و سالشه
چوکی : ها خوب چویا قویه ولی میترسه که به کسی آسیب بزنه
موری : ولی الان برادرشون رو یجورایی برم اون دنیا
پل : من هنوز زندم
نگاه کردم رو زمین خوابیده بود دستش رو شکمش بود
شویو : خوب اون دنیا چطور بود
پل : نمیخوام هیچی بگم
شویو : چرا
پل : میخواست مخمو بزنن
چوکی : 🤦
شویو : 🗿 ( بچه منحرفه )
موری : 😐
کویو : ؟
دارای : 🗿🗿🗿 ( از شویو هم بدتره )
آلیس : مخ زدن یعنی چی ؟
هممون به آلیس نگاه کردیم
آلیس : یعنی میخوای بگی میخواستن تورو راضی کنن باهاشون ... ( گذارش میکنن ) کنی
همه : وات
موری : آلیس تو اینا و از کجا میدونی
آلیس : ... ( بچه لو رفت )
که یه صدا جیغ اومد و به خدمتکار اومد پایین
چوکی : هانا چان چی شده ؟
هانا : چو...یا ...
شویو و پل رفتن بالا بعدش پل از پله ها پرید( آفرین بروسلی 🤧 ) پایین و رفت بیرون خونه شویو هم اومد پایین بغلش چویا بود
چوکی : چی شده
شویو : رو تخت افتاده بود ملافه هم خونی بود دهنش هم پر خون
چوکی : من میام بیمارستان
پل اومد داخل
پل : شویو چویا رو ببر تو ماشین
چوکی : بزارین من بیام
پل : اوکاسان دفعه قبلی کلی گریه کردی ما میریم زود میام شویو بدو بریم
رفت بیرون
کویو : چوکی ساما اتفاقی افتاده ( نگران )
چوکی : ... چویا ... از ... بچگی ... مشکل قلبی داشت ( نقطه چین مکث )
چی چویا مشکل قلبی داشت امکان نداره
ادامه دارد ....
خیلی بد شد 😔
- ۳۹۸
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط